زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه شصت ویکم

سلام عزیز دل مامان خوبی گلم حال مامانت اصلا معلوم نیست چطوریه .......... مثل هوای بهاره ........... هر روز احساس میکنم که میخواد بارون بیاد و نمیاد............. هر روز ظهر که از اداره میام شوفاژ ها رو خاموش میکنم و صبح دوباره لرز میکنم این حال و روز هوا مثل حال و روز دل منه نمیدونم باید گریه کنم  یا شاد باشم ............ باید لذت ببرم از زندگی یا حسرت بخورم حس و حالی که هیچوقت نداشتم ........... هیچوقت حسرت یا به کلمه درست تر غبطه کسی رو نمیخوردم ولی چند وقته !!!!!! چند وقته مادرها و بچه هاشون رو نگاه میکنم .......... زل میزنم بهشون .............. و خودم رو تصور میکنم وقتی که مادر هستم ..........  یه وقتا دور یه وقتا نز...
2 ارديبهشت 1392

نامه شصتم

سلام گل مامان دیشب اومده بودی تو خوابم اما نه مثل همیشه همیشه فقط حضورت رو حس میکردم .......... ولی دیشب واقعی‌تر بودی ........... بغلت کردم .......... نگاهت رو دیدم .............. از داشتنت لذت بردم ............. با هم رفتیم دریا ............. کنار آب پاک وزلال .......... همه هوای منو داشتن ............. تو هم خیلی ساکت بودی .............. منم تو دلم گفتم چقدر خوبه که مثل ریحانه گریه نمیکنه ............... خلاصه که عاشقت شدم صبح دلم برات تنگ شده بود
27 فروردين 1392

نامه پنجاه و نهم

سلام عزیز دل مامان سلام عزیزی که هر ماه اومدنت رو انتظار میکشم و نگاه منتظر بابات رو هر روز مرور میکنم سلام عزیزم قبل از گریه ...... قبل از غصه ......... خدا رو شکر میکنم واسه داشتن امید به بودنت ........ که اگه دکترا قطع امید میکردن ازم چجوری میخواستم غصه اش رو تحمل کنم نمیفهمم چمه که اینجوری میبارم ............ فکر کنم دانشجوها خودشون فهمیدن که نمیان ......... دوست ندارم خاطره صورت همیشه خندون من تار بشه   (مثل چشام) گفتم برام دعا کنن ............ مستجاب میشه .............. میدونم برای صبر بابات ................ صبر خودم استقامتمون نشکنه و نشیم ناشکر درگاهش منتظر 25 اردبیهشت میمونم واسه اومدنت  *****************...
24 فروردين 1392

نامه پنجاه و هشتم

سلام عزیزک مامان اومدم که عکسای شمال بدون تو رو بذارم خیلی سفر خوبی بود و خوش گذشت ایشالا یه روز عکسای تو رو کنار دریا بذارم که کنار من و بابایی حسابی داری میخندی فـــــــــــــــــــــــــــــــــــدای عسل نازم   &&&&عکسا تو ادامه مطلب&&&&& اولین عکس رو از باباییت میذارم          اینم از جاده سرسبز گیسوم و جنگلهای خوشگلش   این دو تا عکس اخری هم که واسه سیزده بدره     این بادکنکها هم واسه تو بود اگه بودی اما  یکیش رو تا غافل شدیم یه بچه اومد و برش داشت (البته به خوشحالی اون بچه میارز...
21 فروردين 1392

نامه پنجاه و هفتم

سلام عزیزم دردونه مامان مامان هفته اخری عید رو رفت شمال  خیلی خوش گذشت ولی خب مثل همیشه جای تو خالی بود نمیدونم چرا اونجا بیشتر بهت فکر میکردم شاید دیدن بقیه بچه ها منو به وجد میاورد و میبرد به خیالات خاله نفیسه هم که 13 روز عید رو پیش ما بود  ..... بابایی احمد هم کلی خیالبافی تو رو کرد و همش میگفت اگه الی اینا بچه دار بشن من این کار رو میکنم ........ اگه بچه دار بشن من اون کار رو میکنم این ماه هیچ حسی ندارم ........... مثل همیشه امیدوار به حضورت ولی نه مثل هر ماه ....... نا امید هم نیستم ........... یه حس خنثی بابایی حسین هم کربلا بود  و دیروز اومد ......... یه پارچه سبز رو برام تبرک کرده بود ....... به نیت اومد...
18 فروردين 1392

نامه پنجاه و پنجم

سلام عزیز دل مامان خوبی گلم امسال هم نو شد ......... بدون تو عید خوبی بود...........پیش عمه هات بودم .............. خاله نفیسه باهامون بود ............. سه روز هم که دوستای مامانی اومده بودن اینجا و حسابی خوش گذروندیم دورم شلوغ بود نبودنت رو زیاد احساس نکردم امروز اولین روزیه که به معنای واقعی تعطیلم و بیکار و نشسته ام خونه واسه همینم وقت کردم بیام اینجا ایشالا سال دیگه رو با تو باشیم بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس  *********************** بعدا نوشت:   یادم رفت بگم که این ماه یه اتفاق جدید و خوب افتاد که حس میکنم ما رو به تو نزدیک تر کرد...... امپول تزریق نشد ...
7 فروردين 1392

نامه پنجاه و چهارم

سلام عزیز نیومده مامان مامان امروز حالش خوب نیست ...... از دست خودش عصبانی ..... زیاد دلش پره ........ حرف میزنه .......... حرفایی که نباید از دهن در بیاد ......... حرف از نیومدن تو .... اما هیچکی دلش واسه من و تو نسوخته همه مثل همن ........ فقط باید دروغ بگم .......... خسته ام از این دروغها میترسم اشتباه کنم ........... نباید بگم مگه نه ........... باید نبودن تو و نیومدنت یه راز باشه تو دلم اما مثل اینکه من برای خودم راز نگه دار خوبی نیست ............. فکرم میره تو آینده ............. اینا که میفهمن ........... بذار الان که دلم پره براش بگم .............. ولی اگه کارم اشتباه باشه چی خدا رو شکر ساعت تموم شد ............ و بقیه بی...
23 اسفند 1391

نامه پنجاه و سوم

عزیز دل مادر داریم به روزای پایانی این دوره هم نزدیک میشیم ..... روزای پر از امید من .... مثل هر ماه  
20 اسفند 1391